ناظم الاسلام كرمانى
409
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
نشوند حسام الذاكرين و اعتماد الذاكرين كه هردو از معتبرين اهل منبر بودند اظهار داشتند كه ديروز هم مردم به حالت سينهزدن تا نزديك ارك و سبزه ميدان رفتند طورى نشد چه مقصود اين جمع عزادارى براى اولاد پيغمبر است با نهايت معقوليت ميروند و جوش و حرارت خود را به سينه زدن خاموش كرده و فرو مىنشانند آنوقت مراجعت مينمايند آقايان گفتند سربازهاى امروز غير از سربازهاى ديروز ميباشند مخصوصا به اين فوج حكم دادهاند كه شليك كنند طلاب جواب دادند كه اولا ماها حربه و سلاحى نداريم و با كسى جنگ و نزاع و طرفيت نداريم ثانيا آنكه اين جماعت اكثر آنها سادات ميباشند و احدى متعرض آنان نخواهد شد بالاخره به اصرار زياد علم را از مسجد بيرون برده مردم سينهزنان دنبال علم را گرفته طلاب و سادات محترم معمّر قرآنها را روى دست گرفته عمامهاى سبز و سياه به گردن پيچيده بودند ديگر غافل از حكم نظامى بوده چند قدمى كه از مسجد دور شدند در برابر مدرسهء ميرزا موسى كه بين چهارسوق و مسجد جامع است رسيدند سرباز جلو آنها را گرفته و مانع از عبور شدند سادات گفتند از عقب ما جمعيت بسياريست كه مراجعت دشوار است راه دهيد از طرف چهارسوق ميرويم و از بازار اروسىدوزها برميگرديم به مسجد شاه و اين جمع سينه زن را در مسجد شاه سرگرم ميداريم تا آقايان در مسجد جامع بتوانند زيست نمايند و ختم سيد را به آخر رسانند سرباز قبول نكرد از عقب هم مردم هجوم آوردند سرباز لا بد شده قدرى عقب نشست على المذكور ميرزا احمد خان آشتيانى كه از خويشان حاج آقا محسن عراقى بود و منصب سلطانى فوج را داشت حكم شليك بسرباز را داد سربازها تفنگها را بسقف بازار خالى نمودند مردم بيچاره كه صداى تفنگ را شنيدند قدرى عقب نشستند از بالاى بام اطفال بناى سنگ انداختن را گذاردند از عقب هم هجوم آوردند باز حكم شليك از طرف مشار اليه يا از رئيس بزرك صادر گرديد اين دفعه باز سرباز به سقف بازار و ديوارها و زمين شليك نمود و ليكن چند تير به طرف مردم خالى شد و جمعى هدف گلوله گرديدند از آن جمله يك نفر سيد كه سنّش متجاوز از پنجاه سال بود و اسمش حاج سيد حسين و از صلحاء و زاهدين و نيكان و چند سفر هم بمكهء معظمه مشرف شده و در همانروز صائم بود تير تفنك آمد بسينهء آن جناب و جان بجان آفرين تسليم نمود مردم نعش سيد را برداشته به طرف مسجد جامع فرار نمودند نعش را آوردند توى مسجد سايرين كه اين حال را ديدند بناى گريه و زارى را گذارده فرياد يا محمد يا على يا حسن يا حسين از همگى بلند شد زنها هجوم آورده اطراف آقايان را گرفتند پدر درپى پسر ميگشت پسر در عقب پدر ميدويد كفش و كلاه بسيارى دم درب مسجد ريخته كه صاحبانش معلوم نبودند مردم خدمت آقايان عرض كردند اذن جهاد بدهيد اقلا اين سربازها را دفع و علاج كنيم آقايان جلوى مردم را گرفته و اذن دفاع ندادند كوچه و بازار مملو بود از سرباز و توپچى و فراش سرباز مشغول بغارت و نهب اموال نگرديد زيرا كه از بالاى سقف بام و سقف بازار اطفال سنك و آجر به طرف آنها پرتاب مينمودند از قرار مذكور نصر السلطنه در چارسوق بود و چون رئيس مسلمانى بود مانع شليك سرباز گرديد چه هم ميدانست فتنه بالاتر خواهد شد و هم از طرف دولت اذن نداشت منتصر الدوله كه آنوقت معروف بعليخان بود نيز در آن روز اظهار كفايت نمود و در واقع ترقى منتصر الدوله از آن روز شروع شد . در تعداد مقتولين امروز اختلاف است بعضى ميگويند صد و پانزده نفر بود بعضى ذكر ميكنند